تبليغاتX
(رقص مرداب)

(رقص مرداب)

سپیده صبح

خدا

 

ميان فضای گيج اتاقم ،پنجره گم شده بود.

 

همه چيز ديوار بود ، ديوار بين من و خدا قرار گرفته بود

 

بيرون فرشته ها آواز می خواندند و باد برای آنها می رقصيد و خدا می خنديد

 

درون فقط ديوار بودو صدای سنگين سکوت.با او درد دل کردم.اما حرفم را نفهميد

 

باز حرف زدم و حرف زدم.اما باز نفهميد.برايش از آرزو گفتم. از اميد و انتظار

 

اما ديوار بود و ديوار .حرفهايم را گوش می کرد ،اما انگار نمی فهميد.

 

برگشتم و نا اميد در دنيای بزرگ تنهائی غوطه ور شدم 

 

صدائی ،سکوت مرا برآشفت

 

ديوار بود که ناله می کرد و با ناله هايش از هم باز می شد،و بازتر و بازتر

 

ديوار فرو ريخت.

 

ومن بهت زده ديدم که پشت ديوار فقط ديوار قطور ديگريست

 

و نه فرشته ای هست و نه خدائی



+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 5:36  توسط شهره  | 

فریاد

فریاد از این سکوت

                       از این اسارت آزاد

از این شادی بی روح غمگسار

از این ناباورانه روز تاریک

                             من اگر عاشقم

اگر بی روح ترین مردم این شهرم

                    برای خودم روزگاری غروری داشتم

یک غرور ساده

                یک غرورپر از لطافت کودکانه ی باران

پر از بوی خاک باران خورده

                           غرورم را چه دوست می داشتم

وقتی بی شام شبانه

                             سر بر بالین غرور می گذاشتم

          وقتی که عشق شبانه ام را در روز می نوشتم

وقتی نقاشیم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ می کردم

حال فریاد       نوازد سکوت را         دیگر از فریاد نفرت دارم

فریاد یک نگاه                        نگاه پر از التهاب

نگاهی پر از سیاهی افسونگر شبانه

                                            غرورم را با یک نگاه شکستم

   فریاد یک سکوت

                                                             سکوت یک انزوا

 انزوا یک غم

                                                   غم یک تنهایی

تنهایی یک رویا

                                                                    رویا یک باور

      باور یک خاطره

                                خاطره یک عشق

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 5:22  توسط شهره  | 

بعدها

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 5:14  توسط شهره  | 

سرود زیبایی

شانه هاي تو
همچو صخره هاي سخت و پر غرور
موج گيسوان من در اين نشيب
سينه ميكشد چو آبشار نور
شانه هاي تو
چون حصار هاي قلعه اي عظيم
رقص رشته هاي گيسوان من بر آن
همچو رقص شاخه هاي بيد در كف نسيم
شانه هاي تو
برجهاي آهنين
جلوه شگرف خون و زندگي
رنگ آن به رنگ مجمري مسين
در سكوت معبد هوس
خفته ام كنار پيكر تو بي قرار
جاي بوسه هاي من بر روي شانه هات
همچو جاي نيش آتشين مار
شانه هاي تو
در خروش آفتاب داغ پر شكوه
زير دانه هاي گرم و روشن عرق
برق مي زند چو قله هاي كوه
شانه هاي تو
قبله گاه ديدگان پر نياز من
شانه هاي تو
مهر سنگي نماز من
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 5:10  توسط شهره  | 

ماه مبارک رمضان

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 4:54  توسط شهره  | 

دلبری

نی و نای چوپون
سحر خروس خون
ابرای بيابون
می گن تو قصه بودی

همه رودخونه ها
دشت گلپونه ها
حتی کوه و صحرا
همه می دونن که تو بودی که غزل های شب جدايی رو سرودی

ديگه از شهرتو
سر شب يا سحر
تا خبردار بشی
رفته ام بی خبر

نمی خوام قصه مون دوباره آفتابی شه
آسمون نگات برای من آبی شه

نمی گم قصه مو
که دلت خون می شه
کوه اگه بشنوه
ديگه هامون می شه

يادته اون روزا
هر کجا
چون دو دلداده با هم بوديم

دلم اندازه يه بيابون که نيست
درد من ای خدا از تو پنهون که نيست

مثل پروانه ها
ما رها
غافل از رنج عالم بوديم

دل ديوونه چون شب زده ها سايه به سايه توی راه تو بود
يه معما شده که اين جدايی کار من يا که گناه تو بود

حالا هر چی که بود
حالا هر چی که هست
از تو هر خاطره
تنها دل ما شکست

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 4:11  توسط شهره  | 

هر کدام از ما چون فرشته ای با یک بال است و تنها زمانی قادر به پرواز خواهیم بود                          که در آغوش هم باشیم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 6:26  توسط شهره  | 

انتظار غریبانه....

هرگز به پایان نمی اندیشیدم

چرا که می دانستم بی تو

در انتهای راه خبری نخواهد بود

من فقط از پایان تو می ترسیدم

پایان تو سر آغاز مرگ تدریجی من بود

و بستن دفتر شعرش برای همیشه

حال از تو می خواهم

آغاز کنی ابتدا را

چون همان لحظه ای که تو را در زیر باران دیدم

به پایان راه نیندیشیدم

حال می خواهم آغاز کنی .همان عشق را آغاز کنی

همان پرواز را آغاز کنی

از لحظه شروع لحظه یسلام و درود

از لحظه ی تلاقی دو نگاه در زیر باران شروع کنی

و چون من به پایان راه نیندیشی

که اندیشیدن به پایان راه

شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 6:14  توسط شهره  | 

پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید.

هم چنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریاها . پریانی که سرازآب به در می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسو هاشان

هم چنان خواهم راند

پشت دریا شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوتر هایی است

که به فواره ی هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده سالهی شهر . شاخه ی معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله. به یک خواب لطیف

خاک.موسیقی احساس تو را می شنوند

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است

شاعران وارث آب و خرد و رو شنی اند.

پشت دریاها شهری است

قایقی باید ساخت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 5:19  توسط شهره  | 

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است. تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم .ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری سرودم .آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می ریختم اشک می شد و بر صورت مه آلودت می لغزیدم تا شاید جاده ای دور . هنوز بوی خوب بهار را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی باشد برای دلم . بیا و از کنار پنجره دلم عبور کن تویی که در ذهن خسته همیشه بهاری .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 3:46  توسط شهره  | 

سلام به تنها گلی که در جهان یافتم زیباترین ترانه ام را در وصف تو می سرایم و مستانه ترین نگاهم را تقدیم تو می دارم .

بگذار که تک بوته ی گل سرخ قلبم را بچینم و تقدیمت نمایم .

تقدیم به دستان پاک و بی آلایش تو. تا بدانی از صمیم قلب دوستت دارم.

تولدت را به تو تریک می گویم و امیدوارم بتوانم تا هزارمین سال از زندگی ات را در کنار تو باشم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 5:48  توسط شهره  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 5:31  توسط شهره  | 

بردي از يادم

بردي از يادم . دادي بر بادم . با يادت شادم
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم
دل به تو دادم . فتادم به بند
اي گل بر اشک خونينم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آنهمه پيمان . که از آن لب خندان
بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن

کي آيي به برم . اي شمع سحرم
در بزمم نفسي . بنشين تاج سرم . تا از جان گذرم

پا به سرم نه . جان به تنم ده
چون به سر آمد . عمر بي ثمرم

نشسته بر دل غبار غم . زآنکه من در ديار غم
گشته ام غمگسار غم

اميد اهل وفا تويي . رفته راه خطا تويي
آفت جان ما تويي

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 6:46  توسط شهره  | 

وحدس مي زنم شبي مرا جواب مي كني
وقصر كوچك دل مرا خراب مي كني

سر قرار عاشق هميشه ديركرده اي
ولي براي رفتنت عجب شتاب مي كني

من از كنار پنجره تورا نگاه ميكنم
و تو به نام ديگري مرا خطاب مي كني

چه ساده در ازاي يك نگاه پاك وماندني
هزار مرتبه مرا ز خجالت اب مي كني

وكاش گفته بودي از همان نگاه اولت
كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 7:24  توسط شهره  | 

اينجا كلبه عاشقي من است

اين كلبه وسعتي دارد به اندازه دلم و فضايي به حجم حضورم

آنقدر بزرگ است كه صدايم از آن سو، اين سو به گوش نمي رسد كه مي گويم: سلام

و آنقدر كوچك كه گاهي مجبور مي شوم چشمهايم را براي ديدن كرانهايش خسته كنم

مي داني؟

اين كلبه برايم خيلي دوست داشتني است چون به اندازه همين جمله ساده و معصومانه است

مي داني؟

من همه گمشده هايم زندگي ام را در گوشه و كنار اين كلبه جستجو مي كنم

همه لحظات از دست رفته را مي خواهم جايي همين اطراف پيدا كنم

شايد نشود اما من مي گويم مي شود

مي داني؟

اين كلبه با وجود آنكه ديگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سيماني و درخشندگي شيشه اي مدتها فرا روي انسان قرار گرفته، جاني دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در كنارت. آنگونه بگويم كه اگر بداند روزي ماواي نخواهد بود، چه بسا در ساعتي و يا كمتر ديوارهايش فرو بريزد.وآتش عشقخاموش شود

مي داني؟

در دلم نامت را نجوا مي كنم و ديوار ها و پنجره نامت را در ميان چشمانم مي خوانند و با من در انتظارت مي مانند. مي داني؟ مي دانند كه من چقدر دوستت دارم. مي داني؟ مي دانند كه مي خواهم روزي دستت را بگيرم و تو را در كلبه عاشقي به تماشا بنشينم. آري تو را به تماشا مي نشينم روزي، تو را! اي همه چشمان من براي تماشا دوستت دارم

باز هم بنويسم؟

 در دفتري بنويسم كه زمان در آن به عقب باز مي گردد,: ياد داري دفتري كه زمان در آن به عقب باز گردد؟؟ميگويي نه!!!! اما من خواهم نوشت

گوشه اي از كلبه، دستانم را به دور زانوان حلقه كرده ام و مي گويم دوستت دارم

 و هرگز فراموشت نخواهم كرد هرگز تا ابد

به خدا قسم كه درب اين كلبه را به روي هيچ كس باز نخواهم كرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 7:39  توسط شهره  | 

دو خط موازی زاییده شدند

پسركي در كلاس درس، آنها را روي كاغذ كشيد

 دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .                

 و در همان يك نگاه قلبشان تپيد .

و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت :
ما ميتونيم زندگي خوبي داشته باشيم .
                                                  و
خط دومي از هيجان لرزيد .

 

خط اولي گفت میتونیم خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .


من روزها كار ميكنم  ، میرم خط  كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام .

خط دومي گفت :

من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت .

خط اولي گفت :

 چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت !!!


در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

L
و بچه ها تكرار كردند :

 دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند

 

دو خط موازي لرزيدند .

به هم ديگر نگاه كردند .

 و خط دومي زد زير گريه

 

خط اولي گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشه .

 

 خط دومي گفت شنيدي كه چی گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

هيچ راهي وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه


خط اولي گفت : نبايد نااميد شد .

 

ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند.


خط دومي آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

 

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از كوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند .

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد .

فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيك وجود نداشت .

پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

 

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا كن فيكون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادم مي كنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .


و بالاخره به كودكي رسيدند كودك فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد
نه در دنياي واقعيات!!!
آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد!

 

دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند


اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي گرفت .
«
آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »

خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين كه به هم برسيم .


خط دومي گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميكرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم

 

خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .


و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد !


و آنها دو ريل قطاری شدند كه از دشتي مي گذشت و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين مي رفت، سر دو خط موازي،

 

 عاشقانه

 به هم مي رسيد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 7:32  توسط شهره  | 

 روزگاري بود و ما هم روزگاري داشتيم

با همه بي اعتباري ، اعتباري داشتيم

با همه بي حالي از انديشه فرداي خويش

 با مي و ميخانه عهد پايداري داشتيم

گر چه ما در نا اميدي شهره ي شهريم ليك

 روزگاري ديده ي اميدواري داشتيم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 16:3  توسط شهره  | 

                           کاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

به سرا پای تو لب می سودم

 

              کاش چون پرتو خورشید بهار

              سحر از پنجره می تابیدم

              از پس پرده ی لرزان حریر

               رنگ چشمان ترا می دیدم

 

                            کاش از شاخه ی سر سبز حیات

                            گل اندوه مرا میچیدی

                            کاش در شعر من ای مایه ی عمر

                            شعله ی راز مرا می دیدی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 18:45  توسط شهره  | 

عشق

آه که هر کس در هر گوشه و کناری می کوشد تا به گونه ای ، گرمای

دلپذيرآن را در قلب خود حس کند.

مگر خود تو بارها با چشمانی پر از اشک به آسمان چشم ندوخته ای

و آهی از دل نکشيده ای؟؟

به راستی چند بار از سر کوچه يا خيابانی گذر کرده ای

و نگاهی آغشته به درد به آن انداخته ای؟؟

چند بار در نيمه های شب دست به سوی ستارگان گشوده ای تا سوار بر بال روياهايت ،

لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کنی؟؟؟

عاشقی دردی است که بی آن ، نه من ، نه تو و نه هيچ انسانی را که

قلبی در سينه داشته باشد، يارای گذر دوران زندگانی نيست.

دردی است که زيبايی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق ديد و نوای اميد

بخشش را در تپش قلب او شنيد..

عاشقی زيباست.همچون لحظه ی ديدار،عاشقی زيباست.....

و عاشقی بس زيباست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 18:8  توسط شهره  | 

ميگی عاشق بارونی ولی وقتی بارون مياد چترتو باز ميکنی

ميگی عاشق برفی ولی از يه گوله برف می ترسی

ميگی عاشق پرنده ای ولی اونو تو قفس زندانی می کنی

ميگی عاشق گلهايی ولی اونارو از شاخه میکنی

چطور انتظار داری باورت کنم وقت ميگی دوستت دارم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 17:58  توسط شهره  | 

 

تحمل کردن زيباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

انتظار اسان است

اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم

زندگی شيرين است

اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم 

مشکلات حل می شود

اگر قرار باشد روزی به پای تو بميرم

لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سينه ی تو تمام شوم 

اشک ها همه به لبخند تبديل می شود

اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک

فقط اگر ببينم خيال رفتن داری

زنگيم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گير شده ای 

اما بدان دوستت دارم

از پشت اين همه فاصله

از پشت اين همه حرف 

 دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 7:38  توسط شهره  | 

 

غصه نخور مسافر

غصه نخور مسافر اين جا ما هم غريبيم

از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم

فرقي نداره بي تو بهارمون با پاييز

نمي بيني که شعرام همه شدن غم انگيز!

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نيست

اين جا ولي آسمون باريدنم بلد نيست

غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت

فدای برق نازه اون چشمای قشنگت

غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری

من که خودم مي دونم که تو چقدر صبوری

غصه نخورمسافر بازم ميای به زودی

ما رو بگم چه کرديم از وقتي تو نبودی

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

از دل تو مي دونم هيچ کس خبر نداره

غصه نخور مسافر هميشه اين جوری نيست

هميشه که عزيزم راهت به اين دوری نيست

غصه نخور مسافر غصه کار گلا نيس

سفر يه امتحانه به جونه تو بلا نيس

غصه نخور مسافر تو خود آسمونی

در آرزوی روزی که بيای و بموني.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 7:24  توسط شهره  | 

بی  تو ای  دلبر من  جام  شرابم  رنگ  لب های تو نيست 

  بی توهرگزعشق نيست رنگ شبم رنگ دوچشمان تونيست 

   رنگ  گيرد  عشق  من  با  بوسه از لعل  لبان  مست  تو  

  بی  تو قلبم خانه ی شب ميشود چون ان رخ  ماه  تو نيست 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 7:15  توسط شهره  | 

ا

چرا وقتی می خوايم بريم توی رويا چشمامونو مبينديم؟...

وقتی می خوايم گريه کنيم...

وقتی می خوايم فکر کنيم...

وقتی می خوايم تصور کنيم...

وقتی می خوايم کسی رو ببوسيم...

به اين دليل که قشنگ ترين چيز های توی دنيا قابل ديدن نيستن....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 7:9  توسط شهره  | 

یار عزیزم, امروز كه عشق را می نویسم, نمی دانم چرا با تو سخن آغاز كردم ؟ اینها همه پرسش هاییست كه من پاسخی برای هیچ یك از آنها ندارم و هنگامی كه پافشاری بیشتری از خود نشان می دهند, در پاسخ لبخندی می زنم یا اشكی در چشمم حلقه می زند. می خواهم شكوه كنم, اما مثل اینست كه كلمات بر روی لب هایم می سوزند و دود می شوند...هزاران غم در وجودم شكوه می كند, كدام را می توان بر قلم آورد ؟.....
پیش از تو در دل من چیزی جز نامیدی نبود, در درون من شبی سیاه كمین كرده بود, شبی بی ستاره, شبی همچون آیندهای بی امید, فقط بوسه های تو بود كه به من امید داد, تو به یادم آوردی كه زنده ام, و با تو پی بردم كه در سینه’ من هم قلبی می تپد كه نوایی دل انگیز دارد........اگر شبهایم را در گیسوان تو می ریختم, اگر بامداد روشن را در لبخند تو می دیدم, اگر تنها تو را داشتم و نه هیچكس دیگری را, اگر این گرگهای گرسنه دست به دست هم نمی دادند تا تو را از من بگیرند, چقدر خوشبخت بودم. هرگاه تو را به یاد می آورم, گذشته را گریان, حال را مشوش و آینده را می بینم كه از ورای آسمانها به من لبخند می زند.
امروز می خواهم با خدای بزرگ راز و نیاز كنم. كاش خدای من همان بود كه در كودكی می شناختم, همان خداوندی كه هم دم شبها و هم صحبت روزها و دم ساز تنهاییم بود, كوچك و مهربان و من فقط یكی دو بار او را می دیدم.......خدایا خدایا, كاش هرگاه پای عشق در میان می آمد, سر گرگ هایی كه كامیابی را می درند از تنشان جدا می شد, كاش هرگاه پای عشق در میان می آمد, هرچه سنت فرسوده است از میان بر می خواست, همچنانكه هرگاه خورشید بتابد هر پرتو دیگری از روشنی باز می ماند. خوشا به حال نسیم, چه آزادند نسیم های بامدادی كه به هر گلی می خزند و گیسوان زیباترین ها را نوازش می كنند.
امروز كه این نامه را می خوانی, من به خواهش دل رسیده و با آفتاب از این دنیا رفته ام. دلم می خواهد اگر مردم از خوبان جز من كسی در فكر تو نماند. آرزو دارم آتش عشق مرا با پر و بال شعر در جهان سر بدهی و دلهای تاریك را روشن كنی تا عشاق بدانند كه در سوختن لذتیست كه در كامیابی نیست.
خدایا خدایا نفرین تو بر كسانی كه دستهای خود را به خون انسانهایی آلوده كرده اند كه فقط جرمشان عاشقی بوده. ای كسانی كه در راه عشق مغلوب گرگهای گرسنه گشته اید, ای كسانی كه در راه عشق گرفتار ضربات تازیانه گشته اید و جان خود را از دست داده اید, این را بدانید كه با وجود طوفان های شدید, زندگی در درختان جاریست. و تو ای شاهد زخمهای عاشقان, بیهوده بر مرگ آنها گریه مكن, زیرا آنانكه با عشق می میرند, هرگز نمرده اند...............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 9:43  توسط شهره  | 

عاشقانه

ای شب از رويای تو رنگين شده

سينه از عطر توام سنگين شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام ديگر ز دردی بيم نيست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نيش ماران يافتن

زهر در لبخند ياران يافتن

زر نهادن در کف طرارها

آه، ای با جان من آميختها

ی مرا از گور من انگيخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سينه ام را آب تو

بستر رگهايم را سيلاب تو

در جهانی اینچنين سرد و سياه

با قدمهایت قدمهايم براه

ای به زير پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گيسويم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بيگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمين های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سيراب تر

عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست

چلچراغی در سکوت و تيرگيست

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پا تا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم، من نيستم

حيف از آن عمری که با من زيستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنما

ی خطوط پيکرت پيرهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بيالاید به غم

آه، می خواهم که برخيزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

اين فضای خالی و پروازها؟

اين شب خاموش و اين آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بيقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آميخته

اينهمه آتش به شعرم ريخته

چون تب عشقم چنين افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 9:35  توسط شهره  | 

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمارم
اگر همهش پیش همه بهت میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب میبینم
منو ببخش اگه تو رو میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها بجای تو میگم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه ادمم
منو ببخش اگه فقط بشی مال خودم ببخش اگر خیلی کمم ولی زیادی عاشقت شدم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 7:58  توسط شهره  | 

دریای مغرب

اشکای یخیمو پاک کن
درای قلبتو وا کن
صدای قلبمو بشنو
من چه کردم با دل تو
کاشکی تو لحظه ي آخر
عشقو تو نگام میخوندی
قلب تو صدامو نشنید
رفتی با غریبه موندی

اگه یک روز بگم از این حکایت
که به تو کردم عادت
دلم پیش دلت مونده تو زندون رفاقت
اگه یک شب برسم به حقایق
میشم خدای عاشق
میگم رازمو به ستاره ي دریای مغرب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 5:35  توسط شهره  | 

افق روشن

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دستزیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود          بوسه است

و هر انسان          برای هر انسان         برادری ست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل                   افسانه ایست

و قلب                برای زندگی بس  است 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف. زندگیست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترا نه ایست            تا کمترین سرود . بوسه باشد.

روزی که تو بیایی . برای همیشه بیایی      و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبو تر هایمان دانه بریزیم ....

و من آن روز را انتظار می کشم       حتی روزی          که دیگر          نباشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 7:11  توسط شهره  | 

خدا

هرگز هرگز

هرگز

بی تو نمی خندم

بی تو بر دل عشقی هر گز نمی بندم

خدا خدا

خدایا

اگر به کام من جهان نگردانی

جهان بسوزانم

اگرخدا خدایا

مرا بگریانی من آسمانت را زغم بگریانم

منم که در دل زنا مرادی فسانه ها دارم

منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم

تو بیا فروغ آرزوها به رنج جستجوها پا یان تویی

 تو بیا که بی تو آه سردم که بی تو موج دردم درمان تویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 3:21  توسط شهره  |